![]() |
![]() |
|
| دردودل |
|
نتونستم از این صحنه بگذرم
دم اداره پست داشتم میومدم خونه که دیدم ای بچه سرشو فرو کرده تو سطل اشغال و داره تاب میخوره خب اینم اینجوری تفریح میکنه صداش زدم تا از صورتشم عکس بگیرم هیچی نمیشه گفت پس منم سکوت میکنم سکوت حیرت
چهرش چقدر معصومه
یا علی |
|
+ نوشته شده در
85/09/23ساعت 17:39 توسط یکی مثل خودت |
|
|
کاش یه قلم و کاغذ دم دستم بودو هر چی که همون لحظه یادم می افتاد مینوشتم اخه من انلاین مینویسم از قبل چیزی اماده نمیکنم ولی الان میگم کاش میکردم . . تهرانم واسه خودش یه جورای خاصیه شلوغ خسته کننده بی درو پیکر و و و فقط یه چیزش خویه اونم اینه که کسی کاری به کار کسی نداره ولی همه عجله دارن انگار هر چی تند هم برن باز دیر میشه تو پیاده رو اون یکی ساندویچ دستشه و داره میخوره و راه میره همینجوری اون یکی دست بچشو میکشه و دنبال خودش میکشوندش بچه ه میگه مامان منو بذار مهد دیگه مامانه میگه ساکت شو حرف نزن دیر شده امروز با من میای اداره بعد درست چند متر اونطرف تر یارو از بس عجله داشت تو خیابون میکوبونه پشت یه ماشین دیگه دوباره اینور تو پیاده رو یارو انگار تازه از خونش در اومده و مثل کارتون رابین هود داره شلوارو پیرهنشو تو خیابون در حالی که میدوه میپوشه همه عجله دارن تو تاکسی هم که میشینی یارو داره سر میبره انگاری همچین لایی میکشه که انگار یه سری ادم دارن تعقیبش میکنن وقتی هم میرسی به مترو فرهنگ همه میرسه به زیر 0 درجه کلوین یا سانتیگراد یا فارنهایت یا هر واحدی که داره و من بلد نیستم همینجور دارن همو زیر دست و پا له میکنن و مثل بلدزر هر کی هرکیو میزنه کنار تا سوار شه و وقتی هم مترو میره و یارو نمیرسه سوار شه از بالا تا پایین مملکتو میبنده فحش که ای فلان شده ی فلان شده خب عزیز من تایم بندیه تو دیر رسیدی بعد از این همه فعالیت و اکتیو بودن و درخشیدن در رشته های مختلف مثل دو و بوکس چینی و جودو و کشتی و چند تا ورزش دیگه که خودتو میچپونی تو و میری واسه خودت صندلی پیدا میکنی درست بعد از یه ایستگاه یه مادرو دختر میان تو قسمتی که تو نشستی دیگه اون موقع این رگ گوشه گردن کار دستت میده و مجبوری بلند شی بعد این همه زحمتت به باد فنا میره و از زحماتی هم که تو را ه رسیدن به این جایگاه با ارزش کشیدی تجلیل به عمل نمیاد راستی چرا همه همو هل میدن؟ یعنی اینقدر مهمه؟؟؟؟ پس شخصیتا کجا میره؟؟؟؟ مگه چی میدن اون تو؟؟؟؟؟ مثلا حرفی واسه گفتن نداشتم ولی یه نمه حرف ته دلم مونده بود توجه کردید که یه نمه اینا همش فقط یه کوچولو بود التماس دعا یا علی |
|
+ نوشته شده در
85/09/15ساعت 12:22 توسط یکی مثل خودت |
|
|
سلام
بالاخره یه تصمیم کبری گرفتم تصمیممم اینه که من دیدم اینقدر توانایی دارم که هردوتا رو کنار هم داشته باشم یعنی میتونم دوتا هندوانه بلند کنم البته با دوتا دستم نظر شما چیه؟؟؟؟ میتونم؟؟؟؟؟؟؟؟ خب معلومه که میتونم ما زنده به انیم که ارام نگیریم موجیم که اسودگیه ما عدم ماست . التماس دعا یا علی |
|
+ نوشته شده در
85/09/04ساعت 13:51 توسط یکی مثل خودت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی مثل خودت
نه خیلی دور نه خیلی نزدیک همین دورو ورام نزدیکای خودت یا علی و هیچ |
| پیوندهای روزانه |
|
درد دل آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|