![]() |
![]() |
|
| دردودل |
|
یه روز یه مرد کور کنار خیابون نشسته بود و یه کلاه و یه تابلو کنارش بود که رو تابلو نوشته بود:
من کور هستم به من کمک کنید
یکی از کنارش گذشت و دید با اینکه نزدیک ظهر شده فقط چند سکه انداختن تو کلاش اونم بدونه اینکه به مرد کور بگه و اجازه بگیره تابلو رو برعکس کرد و روش یه چیز دیگه نوشت غروب که دوباره از اونجا رد شد دید کلاه مرد کور پر شده وقتی کنار مرد کور رسید از عطرش اونو شناخت و گفت اقا میشه بگی چی کار کردی؟ مرد گفت: فقط جمله ی خودتو یه جور دیگه نوشتم و حالا روی اون تابلو نوشته شده بود:
امروز بهار است. ولی من آن را نمیبینم
. . اگه تو زندگی احساس میکنید کاراتون جواب نمیده دلیل غلط بودن راه نیست استراتژیتونو عوض کنید
|
|
+ نوشته شده در
86/04/21ساعت 10:27 توسط یکی مثل خودت |
|
|
یه سری ادم ..... به ادم قول میدن که بیان پیش ادم ولی هیچ خبری نمیگیرن
گرچه هنوز وقتش نشده ولی....... ادم با این ادما باید چی کار کنه؟ شما یه راه بذارید جلو پام |
|
+ نوشته شده در
86/04/10ساعت 10:44 توسط یکی مثل خودت |
|
|
هم پیج خودمون همون ایمل آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| ما اینجوری هستیم |
یکی مثل خودت
نه خیلی دور نه خیلی نزدیک همین دورو ورام نزدیکای خودت یا علی و هیچ |
| پیوندهای روزانه |
|
درد دل آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|