تبليغاتX
سكوت حيرت
دردودل
نمیدونم با این که این شعر مال ۶ ماه پیش چرا اینقدر دیر شد این پستم

مهم نیست

مهم اینه بالاخره گذاشتم


ندانسته به قلب من نشستي


ندانستم چه سان پيمان تو بستي

همي دانم برايت شعر گويم

از آن وقتي كه بر قلبم نشستي

تمام ذهن و رويا و نيازم

مي و پيمانه را بردي به مستي

گرفتي خواب را از چشم من واي

بر اين چشمان من هر دم نشستي

به دنبال تو ميگردم به هر جا

ولي در را به روي من تو بستي

همه گويند دست از دل تو بردار

ولي دست مرا بر دل تو بستي

بيا بر من دمي منت گذازو

برايم حداقل گو كه هستي

به جان تو كه جان من به او وصل

شدم ديوانه كه آخر چه هستي

خدايي بر همان معبود هستي

بگو آخر كه تو يكتا پرستي

تو كه گشتي نهان از ديده ي من

ببين كارم شده توتم پرستي

+ نوشته شده در  87/04/28ساعت 15:5  توسط یکی مثل خودت |